میگه دومین نیاز تو نیاز به آزادیه
بعد من یادم میاد که هر چی ناراحتی از افراد مختلف تو دلم دارم بخاطر تعیین تکلیف کردن هاشونه!
وی از سرکار که می آمد از خستگی مچاله شده بود اما احساس خوشبختی اش بی نهایت بود:>
خیلی خوشحال میشم اگه دیگه راجع به کار من که خودم باید همه ی سختی هاشو تقبل کنم غر نزنی و نگی اووووه این همه ساعت میری فقط ۵ درصد؟ نمی ارزه! یا کی میاد سی دی بخره اخه یا خیلی سرخودتو شلوغ کردی و این جور چیزا باهام صحبت نشه!
من خودم زیر فشارم و نیاز به زمان دارم که خودمو با شرایط جدید و بعد جدید زندگیم وفق بدم . غر های تو فقط و فقط فشار رو بیشتر میکنه دوست عزیز :/
ولی سحری خوردن اون بود که تو خونه با نوازش بابات بیدار شی و بری سر سفره ی سحری که همتون جمعید و غذای تازه ی مامان پز خوشمزه بخوری با شربت و اب طالبی، تلویزیونم روشن باشه و دعای سحر بخونه و هی بگه ۱۰ دیقه مونده ، پنج دیقه مونده ،
نه این که بیدار شی دو طبقه بری پایین تا سحری غذای نه چندان خوشمزه ی خوابگاه رو بگیری، تنهایی رو تختت غذا بخوری و وقتی لقمه رو گذاشتی تو دهنت یدفعه اذان بگه :/
ماه رمضون اونی بود که از شب تا سحر بیدار میموندم، رمان میخوندم و بعد سحر میخوابیدم تا ۲ یا ۳ ظهر و بعد فیلمی چیزی میدیدم تا اذون شه، واسه افطار همه دور هم جمع میشدیم و با همم سریال های ماه رمضونو میدیدیم
نه اینی که باید بعد سحر بیدار بمونم که کارای طرحمو بکنم، بعد باید ۸ صبح برم بانک و سفته بخرم و برم سر کلاس تا ۴عصر و بدو بدو از کلاس برم کارگر جنوبی واسه مصاحبه و شبشم بشینم مقاومت مصالح بخونم!
://///
مگه من یادم میره جمله ی اخر مادر دانش آموز کنکوری توی موسسه ی ونوس رو؟
《 اگه میخوای مشاورشون شی، مشاور خوبی شو 》
اینو بعد ازتعریف کردن کلی تجربه های مختلفش از مشاورای مزخرف و پول پارو کن گفت بهم!
بچه که بودم آرزو میکردم که زود بمیرم و پیر شدن مامان و بابام رو نبینم
الان دلم نمیخواد بمیرم
ولی قلبم مچاله شده از دیدن پیر شدن بابام
اخه چقدر سختی زندگی
اولین سفرمون شد همین سفر چهارشنبه تا شنبه ی کلاسی به اصفهان
اولین تجربه ی رقصیدن دو نفرمون شد توی اتوبوس تو راه رفت، وقتی همه داشتنی میرقصیدن و من نشسته بودم،بعد منو بلند کردن که با تو برقصم و کلی هم ذوق کردن برامون
اولین باری که پای گاز کنارت وایستادم شد پنجشنبه شب توی سوییت استاد که همه جمع شدیم و تو رفتی املت بپزی و منم اومدم کنارت تو شکوندن تخم مرغا کمکت کنم
اولین باری که کنار هم روی مبل نشستیم و با دوستامون گپ زدیم
یک عالمه اولین با ارزش تجربه کردیم باهم
اخه سفر بهتر از اینم میتونست باشه؟
سفر چرا خیلی جذابه؟
چون توی یک روز هزاران اتفاق میفته که مجموع اونا ممکنه توی زندگی عادی چندین ماه طول بکشه تا پیش بیاد
نمیدونم چقدر بگم از امروز پر از ماجرا
صبحونه خوردن دور میز ۷ نفره ، بازدید از کلی بنای مختلف و خفن ،کشف و خوردن خوشمزه ترین پیتزای اصفهان، تجربه ی یه شیرینی مخصوص اصفهانی ، حس وحشت گم کردن امانتی دوستت، آرامش بعد از پیدا کردنش ، اخت شدن با اکیپ جذاب ۱۰ نفره ی دوست داشتنی ، یاد گرفتن دسته جمعی رقص کردی پایین اتوبوس خالی و رقص دسته جمعی تو خیابون ، دلداری دادن دوست خوب دلشکستت و بغض کردنت از دیدن اشکاش ،توی اتوبوس کلی چرت بگیریم و بمیریم از خنده ،سوپرایز کردن یاسی واسه تولدش و دیدن قشنگ ترین اشک خوشحالی دنیا، دوباره سوپرایز کردن سربرز و دیدن ذوق درونی عجیبش ، و خوابت بردن در عرض ۱ ثانیه از شدت خستگی روز خیلی جذابت :))
یه عااااالمه حس عجیب و حال خوب و تجربه های ناب و دوست داشتنی ♡
ما را به خیر تو امید نیست
شر مرسان !
*چطور میتونی انقدر دروغگو ، دو رو ، بیخیال و بی مصرف باشی؟